تبليغاتX
ماهی کوچولوی65


























ماهی کوچولوی65

".تو اگر در تپش ابر خدا را دیدی، همتی کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است"

یه بار دیگه سلام,

چطورین؟چیکارا میکنین؟!منکه دارم بارو بندیلمو میبندم که راهی شم!قراره به یه مسافرت 12روزه ی سخت برم!

مسافرت که چه عرض کنم!دارم میرم خونه ی خاله وسطیم پیش دخترخاله م و پسرخاله م تا موقع برگشت خاله م و شوهرش از مکه تهنا نمونن.سخت بودنش هم به چند دلیله!

اولین دلیلش اینه که تو این مدت به نت دسترسی ندارم!مگه اینکه گاهی اوقات(موقعی که دخترخاله م و پسرخاله م خونه نیستنو رفتن مدرسه)یه سری به خونه ی داییم بزنمو با یکم پاچه خواریه پسرداییم بتونم از نتش استفاده کنم!

دومین و البته مهمترین دلیلشم اینه که این دخترخاله و پسرخاله ی محترم بنده زیاده از حد بچه های سربراه و حرف گوش کنی ان!!!!!!!!واسه همین کار من یکم مشکل شده!دلم واسشون میسوزه!ازبس تو سری خور و آرومن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی داییم فهمیده بود که من قراره پیش بچه ها بمونم جمله ی گرانبهایی عرض فرموده بودن دال بر اینکه:

"وحیده جان از همین الان بگم که جات تو بهشته!!!!!!!!!!!طبقه ی هفتم مبارکت باشه:)))) "

حالا با این چیزایی که گفتم بهم حق بدبن که بگم یه مسافرت سخت!!!!!

ماهی نوشت1:

صب که برا بدرقه رفته بودیم,سوار ماشین خاله بزرگم اینا شدم تا همراه دخترخاله م باشم!یه لحظه که توقف کردیم تا وحید هم به ما برسه!دیدیم ای دل غافل!اینکه ماشین گشت ه!با ما چیکار داره؟؟؟؟!!!!!!!!

چون پسرخاله مو که پشت فرمون بود و منو دخترخاله م که صندلی عقب بودیم و دیده بودن!!!!این وسط خاله م رو که صندلی جلو بود و تو دیدشون نبود رو ندیدن و برا همین بهمون شک کردن!و شروع کردن به سین جیم که آقاجون شما ساعت 4 صب اینجا چیکار میکنین؟؟؟!!!!!!

حالا هی توضیح بده که آقا جون داریم میریم فرودگاه!!!!مگه تو گوششون فرو میره؟؟!!!!!!!!!!اینه که ما رو هم با خودشون بردن کلانتری!

اوضاعی بود که بیا و ببین!تک تکمون رو بردن اتاق بازجویی و کلی سوال مزخرف ازمون پرسیدن!!!تا اینکه بهشون ثابت شد که اشتباهی رخ داده و ما بیگناهیم!!!!

اما چه فایده وقتی از کلانتری اومدیم بیرون دیدیم دو ماهه که اون توییمو خودمون خبر نداریم!!!!مهمتر از اون ما که تا اون موقع پامون به کلانتری باز نشده بود!سابقه دار شدیم!!!!!!!!!!

***جدی نگیرین!اینا همش تخیلات سمیه بود بعد گیردادن ماشین گشت!!!!!!!!

راستش وقتی به گشتیا گفتیم که داریم میریم فرودگاه برا بدرقه,ببخشیدی گفتنو راهشونو گرفتنو رفتن:))) ***

ماهی نوشت2:

از دیشب تا حالا دارم استفاده ی بهینه از اینترنت رو میکنم!حالا دارم معنی دقیق جمله ی "قدر عافیت کسی داند که......"با تمامی سلولهای وجودم حس میکنم!!!!!!

فک کنم تا عصری که قراره برم تعرفه ی نتم تموم بشه!اونوقته که قیافه ی وحید دیدنیه!!!!!!!!

ماهی نوشت3:

خلاصه اینکه حلالم کنین!شاید دیگه بعد این 12 روز وحیده ای در کار نباشه و به قول مینا(دخترخاله م)تا اون موقع به دیار باقی شتافتم!!!!!!!!!!!!!!!

(حالا خوبه خودشم اعتراف میکنه که چه عجوبه ایه)!!!!!!

خدا به دادم برسه!!!!!!

ماهی نوشت4:

واسم دعا کنین!تا شاید اینجوری جون سالم بدر بردم!!!!


چند روز بعد نوشت:

پاچه خواری جواب داد برا همین شال و کلاه کردیم و رفتیم برا استفاده از نت پسردایی!پسردایی گرام ازین وای*مکس ها داره!ولی نمیدونم جریان از چه قرار بود که هرکاری کردیم برا منکه کانکت نشد!دست از پا درازتر نشسته بودیم که پسرداییه خودش کانکت شد!گفت بیا با لپ تاپ من کاراتو بکن!منو میگی بال درآورده بودم!داشتم رو ابرا سیر میکردم.......

یه فایلی داشتم که باید میریختم رو فلش!فلشو که جاگذاشته بودم برا همین مجبور شدم از گوشیم کمک بگیرم!که ایکاش دستم میشکست و همچینکاری نمیکردم:(((((

نگو این لپتاپ دایی زاده ی ما پناهگاه انواع و اقسام ویروسها بود و منه فلک زده بیخبر!!!!!!!!!!!!

وقتی برگشتم خونه ی خاله جان همینکه گوشیمو وصل کردم به لپ تاپم برا چک کردن فایلی که زده بودم همینکه اسکنش کردم دیدم ای دل غافل..........!

گوشیم به هم ریخته بود کلا!!!!!!!هیچکدوم از فایلامو نشون نمیداد!!!!!!

برا اینکه تو این مدتی که خونه ی خاله جانم دیه دچار همچین مشکلی نشم!!!ازین بسته های GPRS هیچکس تنها نیست و خریداری کردیم تا دیگه تو دام همچین بلاهای سیستم سوزی نیافتیم!

ولی اینم حال نمیده!مزه ی ADSL خونه رو نمیده!سرعت dial-up اگه نفتی باشه,سرعت این یجورایی زغالیه!!!!!!!!!!ولی از هیچی و نداری هم بهتره!!!!!!!


| شنبه 9 اردیبهشت1391 | 2:5 بعد از ظهر | وحیده| |

 سال جدید نوشت:

اول از همه سال نو رو بهتون تبریک میگم.هرچند پیشاپیش تبریکاتم رو رسونده بودم بهتون!!!

اینکه میبینین هنوز قالب وبلاگم رو عوض نکردم دلیلیه برا اثبات حرفام!!!!!

چند روز پیش که رفته بودیم کندوان,با کلی برف رو کوه ها مواجه شدیم.خیلی جالب بود!به قول خاله کوچیکم اینجوری مزه اش بیشتره!تا حالا تو زمستون کندوان نیومده بودم که به لطف بهار زمستونیمون اونم تجربه کردیم!جاتون خالی یه لواشکی گرفتیم و خوردیم که نگووووووووو.....!

دو روز پیش که رفته بودیم برا گردش,با اینکه لباس گرم پوشیده بودیم ولی بازم قندیل بسته برگشتیم خونه!!!!!

خب چیکار کنیم عید که نمیشه همش تو خونه نشست آخههههههههههه!!!

مام که پررو تر از هوا!!!!!قراره فردامونم سرجاشه!میخواییم بریم واسه ددر کردن 13:)))

ولی ایکاش ایندفعه خدا یه توجهی به حالمون بکنه و هوا فردا آفتابی باشه.....:)

الهههههییییییییییییی آآآآآممممیییییییین.....

ماهی نوشت:

دلم میخواد امسالم جایی بودم که پارسال همین موقعها بودیم!!!!

پارسال 5م فروردین بود که عازم شدیم!13 هم همونجا ددر کردیم!بهترین سفری بود که تا حالا رفته بودم!اصن باورم نمیشد که بتونم برم همچین سفری!درواقع قرارم نبود منم برم!همه چیز یهویی شد.....بقول یکی از دوستام اگه امام حسین بخواد یکی رو دعوت کنه,حتما دعوتش میکنه!!!!!اسمت تو لیستش بود که رفتی وگرنه.........!

دوباره دلم میخواد همونجا باشم!ولی افسوس که نمیشه:((((خوش بحال همه ی کسایی که الان اونجان!!!!


| شنبه 12 فروردین1391 | 11:57 بعد از ظهر | وحیده| |

سلااااام

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟؟؟!!!!!!!!

یه سوال؟؟!

تا حالا شده که بخواین یه پست جدید بذارینو هرچی که تو دلتونه رو بریزین بیرون ولی نتونین؟؟؟!!!!!!!

تو این مدتی که نبودم این اتفاق چندین و چند بار واسم افتاد...!حتی گاهی اوقات کلی چیز میز نوشتم ولی نیدونم چی شد که یه باره هرچی که نوشته بودمو دیلتش کردم!!!!شایدم اینا همش نشون دهنده ی یه جور بیماری باشه....!!!الله و اعلم!!!!!!

ولی تو این مدت بیکارم نبودم.داشتم واسه سفره هفت سینمون تخم مرغای خوشجل موشجل رنگ میکردم,حالا عید که شد ایشالا عکساشو واستون میذارم:))

عید که چه عرض کنم!!!والا نمیدونم این ننه سرما کی میخواد بارو بندیلشو جم کنه بذاره بره!!!!؟؟؟؟؟الانم که داره خوب خودشو نشون میده!!!از صب که پاشدیم همینجوری داره برف میباره,حالا کی میخواد این خانوم قبول کنه که دیگه باید جاشو با عمو نوروز عوض کنه,فقط خودش میدونه و خدای احد و واحد......!!!!

از بس که یه دنده و لجبازه!نمبخواد قبول کنه که مهلتش تموم شده و باید بره یه جایی منتظر بشه تا سال آینده....

ماهی نوشت 1:

تولدمم که 4 اسفند بود هم یجورایی مربوط میشه به همون دوران بیماریه ناشناخته که بالا گفتم!!!

چهارشنبه سوری هم که تموم شده دیگه نمیشه واسش تبریکی چیزی گفت!پس بیخیالش میشیم!!!!!

ولی عجب میدون جنگی براه انداخته بودنا!!!!!!ما که تو خونه بودیم.فقط شنونده ی صداش بودیم!اگه بیرون بودیم که دیگه نمیدونم میتونستیم از این عملیات جون سالم بدر ببریم یا نه؟؟؟!!!!!!!!

آخرشم نفهمیدیم طرفای جنگ کیا بودن؟؟؟!!!!!!

آماریم از تعداد تلفات و زخمیا ندارم!

میمونه عید که اونم الان باید ازون تبریکای پیشاپیش بدیم!

بیخیال همون عید میایم بهم تبریک میگیم دیگه!چه کاریه؟!!!

ماهی نوشت 2:

تازگیا اس ام اس (وای ببخشید,پیامک) هایی دریافت میکنیم که اصلا معلوم نیست که فرستنده هایشان چه اشخاصی هستند؟؟؟؟!!!!!!!!

اصلا گیرنده شخص شخیص بنده باید باشم یا نه؟؟؟؟!!!!!!

درهر حال روزگاریست که میگذرد!ولی اگر روزی اتفاقی افتاد و بلایی ب سرمان آمد بدانید که منبعش همان اس ام اس هاست!

ماهی نوشت 3:

دیروز یه خبر بدی شنیدم که حالم واقعا گرفته شد!!!از دیروز که شنیدمش فقط دارم خدا خدا میکنم که یکی بیاد و بهم بگه که هرچی که بهت گفتن دروغ بوده...........!

ایکاش که اینجوری باشه.....!

ماهی نوشت 4:

بیخیال چیزایی که تو ماهی نوشت 1 در مورد عید گفتم شید!

.......عیدتون مبارک.......

البته پیشاپیش!!!!!!


| جمعه 26 اسفند1390 | 3:50 بعد از ظهر | وحیده| |

سلام

چند وقتی میشه که دیگه حوصله ی نوشتن مطلبی رو ندارم!نمیدونم چم شده!نمیدونم چرا هر وقتم که اینجوری میشم،کلی اتفاق جور واجور واسم میافته که نگو!!!!

آخرین اتفاق و تازه ترینش این بود که هفته ی پیش با اهل منزل(بابا و مامان و داداشی)+خاله کوچیکم و پسرش رفته بودیم مشهد!

20م حرکت،21م مشهد،22م تولد امیررضا!

واسش رفتیم کادو خریدیم،کیک گرفتیم،تو یکی از این عکاسای خیابون امام رضا بردیم عکسشو با کیکش گرفتیم که بعنوان یادگاری داشته باشه!باغ وحش هم بردیمش و تو خونه هم یه تولد خودمونی و مختصری واسش گرفتیم!سرتونو درد نیارم!خلاصه ش اینکه همگی خودمونو وقف آقا کرده بودیم.....!

ولی اگه میدونستیم که با یه شمع فوت کردن این بچه اینجوری میشه،اصن به روی مبارک خودمون نمیاوردیم که پسرجان امروز تولدته!!!!بعد فوت کردن شمع ها بچه از این رو به اون رو شد!نه اینکه قبلا ها زیاد ساکت بودا!!!!نه!ولی یه جور دیگه شد!زبون پیدا کرده بود به اندازه هیکل بنده!همگی شاخ درآورده بودیم این بچه این حرفا رو از کجا میاره میگه!!!!!!!!

اینایی که میبینین چند تا از عکس های امیررضاست!اگه یکم دقت کنین فک کنم به عمق شرارتی که تو وجود این بچه ست پی میبرین!!!بیچاره همسفرامون!فک کنم یه جای سالم تو بدنشون نمونده بود!با این حال بازم همشون پی اش بودن!

موقع برگشتنم کوپه ها و واگن های بغلیمون همش دنبال امیررضا میگشتن!یه جورایی داشتن براش سر و دست میشکوندن!ازش وعده میگرفتن که یه سری هم به کوپه ی اونا بزنه!!!!!!


                                j87b053v0rswbq0xnzf.jpgvw2eqo8in49ok6pyo8e.jpg

                                    e2tn8c8p0ci2s04dfs6.jpg6zposle1ps4o5r67zskj.jpg


ماهی نوشت 1:

با اینکه خیلی خیلی شلوغه!ولی شلوغیاشم شیرینه مثه حرفای گنده ای که از اون دهن کوچولوش بیرون میریزه!

ماهی نوشت 2:

یلداتون مبارک....!

ماهی نوشت 3:

2آم کنین و

.

.

.

.


| سه شنبه 29 آذر1390 | 1:55 بعد از ظهر | وحیده| |

این چند وقته سرمون خعلی خعلی شلوغه...!

از یه طرف عروسیه دخمل داییم سعیده ست،از یه طرفم که بابابزرگم مریض شده و تو بخش ccu بستری شده!!!

نمیدونیم چیکار کنیم...اوضامون بدجور قاراشمیشه!

یه پامون تو بازار و خرید و تدارک واسه عروسیه،یه پامونم بیمارستانه واسه عیادت بابا بزرگی!!!

بیچاره 1شنبه بود که صب رفته بوده خرید وقتی برمیگرده خونه به مامان بزرگی میگه که احساس میکنم که اتاق دارم دور سرم میچرخه!!احساس میکنم که کتابخونه داره رو سرم آوار میشه!!!!!خوبه حالا خونشون نزدیک کلینیک بوده!خودشو که میرسونه اونجا میگن حاج آقا اوضاع قلبتون خیلی خرابه باس برین بیمارستانِ ....!که دایی کوچیکم زود خودشو میرسونه کلینیک!از اونجام که با آمبولانس میبرنش یه بیمارستان دیگه و بستریش میکنن!الانم داریم میریم واسه عیادت.......!

دوشنبه م که عروسیه!کلی کار داریم که هنوز نکردیم.......!اینه که میگم اوضامون شیر تو شیره....!

ماهی نوشت1:

ماهی نوشت2:

ماهی نوشت3:

.

.

.

ماهی نوشت آخر:

فعلا بای بای

صدای مامانم یواش یواش داره درمیاد....!

بعدها نوشت:

دیروز(دوشنبه)عروسی رو رفتیم!!!چه حالی داد....خعلی خوش گذشت.خیلی وقت بود که یه عروسیه درست درمون نرفته بودم!جاتون واقعا خالی!!!

ایشالا عروسیه شما.....!

حال و احوال بابا بزرگیمم خوب شده شکر خدا!

| چهارشنبه 4 آبان1390 | 1:25 بعد از ظهر | وحیده| |

دیروز کلا زده بودم تو کار آشپزی....!البته وسط آشپزی گه گداری درسم میخوندم!به دخترخاله هام قول داده بودم که یه روز واسشون سمبوسه درست کنم....بر اساس تصمیم گیریهایی که بعمل اومد دیروز بهترین فرصت واسه اینکار بود.....آخه از وختی که بهشون قول داده بودم هر روز صب که از خواب بیدار میشدن دست و روشونو نشسته هوار میشدن رو سر خاله جان که امروز میرین خونه خاله اینا؟؟!!!!

بگذریم چون به یکی قول داده بودم که هوای این فسقلیا رو داشته باشم و کاری کنم که بهشون خوش بگذره (البته قرار شده که نصف ثواب کاراشو بده بمن!!!شایدم یه ویلا باهاشون تو بهشت واسم بسازه.....!)واسه ناهارشون ماکارونی درست کردم...غذایی که اکثر بچه ها واسش سر و کله میشکونن!!!بعد ناهار موقعی که بچه ها مشغول بازی و شلوغ کاری شدن منم شروع کردم به آماده سازی امکانات جهت پخت سمبوسه....از اونجاییم که از گوشت متنفر میباشم مواد داخل سمبوسه رو تغییر دادم و سمبوسه ی وحیده رو اختراع همی کردم.....!

به قیافه شون که نگاه میکردی سمبوسه بودن!!ولی همین که میخوردیش چیزایی که از توش معلوم بود مواد پیراشکی و پیتزا بود تا سمبوسه.....!

تا حالا تو عمرم اینهمه سمبوسه درست نکرده بودم!!!همه ی وجودم داشت درد میکرد....آخه یجورایی از صب سر پا بودم!آخر سرم خودم دوتا کوچولوشو خوردم.....ینی بیشتر از اینم نمیتونستم بخورم!خیلی وخته که شبا فقط میوه میخورم ولی دیشب نتونستم براحتی از کنار سمبوسه هایی که داشتن بهم چشمک میزدن رد شم.....!!!!

بیشتر سمبوسه هایی رو که پخته بودم دادم به فاطمه و ساجده تا شاید:

"گوزلرین قوردی اولسون"

ببخشید که یهو کانال عوض شد.....آخه اینجاشو باس به زبان اصلی بیان میشد......!!

ماهی نوشت 1:

دوستایی که ترکی بلدن میتونن جمله ی بالایی رو واسه کسایی که میخوان ترجمه ش کنن.

ماهی نوشت 2:

دیروز کلا خیلی اکتیو بودم!تا حالا روزی رو یادم نمیاد که هم تونسته باشم آشپزی کنم هم بتونم درس بخونم....!!!!

خدا آخر و عاقبتمو بخیر کنه...!!!نکنه چش بخورم؟؟!!!!!!من میدونم بالاخره این زرنگ بودنام کاری دستم میده

| پنجشنبه 24 شهریور1390 | 3:42 بعد از ظهر | وحیده| |

ســــــلام


ماهی نوشت1:

دیروز این وبلاگ 1 ساله شد!

پس..... تولدش مبارک..................!!!!

ماهی نوشت2:

تو این مدتی که نبودم کلی اتفاقای جور واجور واسم افتاده!هروختم که خواستم بیامو آپ کنم 1 اتفاق جدید!!!!

الانم که اینجام فقط باین خاطر بود که بیامو یه ابراز وجودی کنم و به همه بفهمونم که هنوز زنده م......یه نیمچه نفسی دارم که میاد و میره.....!

ماهی نوشت3:

بعد این سعی میکنم زود به زود آپ کنم!البته اگه اتفاق خاص دیگه ای نیافته!

این روزا دلم خیلی گرفته.......به 2آهای همتون احتیاج دارم!پس فراموشم نکنین.......!!!!!!

| شنبه 19 شهریور1390 | 1:56 بعد از ظهر | وحیده| |

نميدونم والا مشكل كجاست؟؟!!!!!يا من باس فكري بحال خودم بكنم يا اين ملت!!!

ديروز  واسه كمك به خاله م رفته بودم خونه شون،آخه قرار بود مهمون واسش بياد!گروه اول مهمونا كه رسيدن يكيشون چون از قافله جامونده بود نيم ساعت بعد خودش تهنايي اومد و سريع خودشو به جمع دوستاش رسوند!(گروه اول كسايي نبودن جز همسايه هاي خاله م كه باهم رابطه ي صميمي دارن.)خانومي كه دير كرده بود،موقع پذيرايي ازش برگشته با لبخند بهم ميگه:

"شرمنده ها.....دختر گلم من اسمتون يادم رفته!اسمتون چي بوووود؟؟!!!!"

وقتي بهش گفتم:وحيده....عينهو فشفشه از جاش پريد و گفت:

"اواااااا....ميگما.....!از وقتي اومدم دارم با خودم فك ميكنم اين ريحانه ست؟؟!!!يا يكيه شبيه ريحانه؟!اين بود كه دلمو زدم به دريا و اسمتو پرسيدم..."

(بازم جهت معرفي ريحانه خاله كوچيكمه كه تقريبا 4سال ازم بزرگتره!)

"ديگه يواش يواش ميخواستم ازت حال پسرتم بپرسم!!!ولي خداييش شبيه همينا.....!"

بعد اينكه توجيهش كرديم فك كنم يادش اومد كه چند باري منو خونه ي خاله م ديده!!!!نميدونم اين دير بجايي رسيدنا رو مغز و حافظه ي ملت اثر ميذاره يا يه چيز ديگه ست؟؟!!!!!

يه گروهيم اومده بودن كه از فاميلاي شوهر خاله م بودن!وقتي كه پشتم بهشون بود و داشتم ميرفتم كه به تلفنم جواب بدم،شنيدم كه خانومه از خواهرشوهر خاله م ميپرسه كه اين دخترخانومه سميه ست ديگه مگه نه؟؟!!

(سميه=دخترخاله م!!!!!)

خواهرشوهر خاله م برگشته با خنده و البته يكمي تعجب به خانومه ميگه:

"نه بابا سميه هنوز تهرانه!!!!امتحاناش هنو تموم نشده!ايشالا آخر ماه مياد!!!"

اينجا بود كه من ديگه كلا بخودم شك كردم كه آيا شخصي بنام وحيده هم وجود داره يا نه؟؟؟!!!!!!

شب كه واسه ديدن مامانبزرگم؛و البته خداحافظي رفتم خونه شون؛يهو ديدم بابابزرگم هي داره ميگه ريحان...ريحان...!دختر مگه با تو نيستم...؟؟!!!!وقتي برگشتم،ديدم بابابزرگمم منو با ريحانه اشتباه گرفته...!وختي منو ديد گفت:

"اي واي.....وحيده تويي؟؟!!!!!تو رو با ريحان اشتباه گرفتم......!!!ريحان كجاست؟؟!!!......."

ماهي نوشت 1:

انگاري بعد اين من باس اسم و رسم خودمو رو پيشونيم،يا رو لباسام حك كنم تا شايد مردم سردرگم نشن.....!

ماهي نوشت 2:

يكي نيست بياد تكليفه منو روشن كنه؟؟!!!!!!!!!

ماهي نوشت 3:

ريحانه.....اوا ببخشيد سميه.....اَااااه....چرا اينجوري ميشه؟؟!!!!!! وحيده م ديگه مگه نه؟؟!!!!!!!!

ماهي نوشت 4:

من نميدونم چرا همه ي فاميل يهويي دست بكار شدن؟؟!!!!!

يكيم به فكر ما باشه آخه!!!!انگاري همشون تصميم گرفتن هركاري دارن،از سفر مكه بگير تا عروسي همشو تو اين ماه يه سَرَش كنن!!!!!نصف فاميل الان تو مكه ن!بعد برگشتنم مهموني و از اينجور حرفا!!!!

از اون طرفم هر چي دختر و پسر تو فاميل بودن قصد ازدواج كردن!!!از كوچيك تا بزرگ...!يه سري عروسيم هست كه باس بريم.....!از همه مهمترم عروسي دخمل داييمه!!!!!اينجوري كه بوش مياد قراره تا 2 ماه ديگه اونم راهي شه....!

درضمن يه تولدم داريم كه باس بگيريم!كه بموقع عكسشو ميذارم.....!

ماهي نوشت 5:

تا بيشتر از اين قاطي نكردم......


| پنجشنبه 16 تیر1390 | 6:55 بعد از ظهر | وحیده| |

1)1شنبه كه با فاطمه(جهت معرفي بيشتر:دخمل خاله م كه امسال كلاس پنجم بود) و ساجده(شكر خدا ساجده هم كه معرف حضور همگي هست ديگه!!!) برا گرفتن كارنامه و پرونده ي فاطمه رفته بوديم مدرسه شون،همينجور كه نشسته بوديم،ديديم يه خانومي كه دير كرده بود!بسرعت برق و باد از راه رسيد و صاف اومد نشست جاي ساجده!!!ساجده رو ميگي؛شده بود عينهو گوله ي آتيش!!!خانومه هم كه از رو نميرفت!برگشته به ساجي ميگه:"دخترم چرا سر پا واستادي و نميذاري كه من جلومو ببينم؟؟!برو بشين سرجات!!!!!!"

اينجا بود كه ديگه ساجي به نقطه ي جوش رسيده بود كم كم داشت سرريز ميشد برا اينكه چيزي به خانومه نگه؛برگشتم و با آرومي گفتم:جاي ايشون شما نشستي،خانومي!!!

تا اينو گفتم،خانومه طي عملياتي ضربتي ساجده رو از رو زمين قاپيد و نشوند رو پاهاش!!!!ساجده هم كه كسي نيست كه بخواد حتي برا چن ديقه بيحركت بمونه و جيكشم در نياد!هرچي ساجي بيشتر وول ميخورد،خانومه حلقه ي اسارتشو تنگتر ميكرد!!!!!هرچيم ميگفتم خانوم جان بچه رو ول كن؛خودم يه جايي واسش پيدا ميكنم كه بشينه،انگار نه انگار!

تا اينكه وول خوردناي ساجده يه جايي به دردش خورد و خانومه راضي شد كه ولش كنه.يجورايي خانومه خودشو از وضعيت ويبره خلاص كرد!!!

بعد اينكه ساجده رو آزادش كرد،برگشته بهم ميگه:

"ببخشيد خانوم؛دختر خانومه شما كدوم يكيشونه؟؟!!!!"

من:

خانوم جان يني بهم مياد كه يه دختره كلاس پنجمي داشته باشم؟؟!!!!!!!!!!!!!!!من همراه دختر خاله م اومدم!!!

خانومه:

"ميگماااااااا.....از وقتي اومدم دارم با خودم فك ميكنم كه شما چن سالگيت ميتوني ازدواج كني كه يه دختر كلاس پنجمي و يه دختر 7،8 ساله داشته باشي؟؟!!!!!!!!

داشتم با خودم ميگفتم حتي اگه 9 سالگيتم ازدواج ميكردي؛بازم بچه هاي به اين بزرگي نداشتي!!!اصن بهت نمياد!!!!!!!!!"

من:     

 و اما ماجراي بعد از ظهر:

2)وحيد و رضا برا انجام كاري رفتن بيرون!قرار بود كه زود برگردن!ولي هر چي منتظر شديم ديديم خبري نشد كه نشد!به هر كي گفتم اينا رفتن دنبال عشق و صفا كسي حرفمو باور نكرد!تا اينكه خاله جان زنگ زد و جوياي حال و احوالشون شد!كه بالاخره مشخص شد، آقايون تشريف بردن ائل گلي برا گشت و عشق و حال!ولي چون ديگه لو رفته بودن و نميتونستن ما رو بپيچونن؛قرار شد كه بيان و ما رو هم با خودشون ببرن!بعد 10 ديقه دو باره زنگ زدن و گفتن كه يكم ديرتر ميرسن خونه!مثلا خبر داده بودن كه اگه دير كردن ما نگران نشيم!

تا اينكه اين يكم دير كردنشون تبديل شد به چند تا يكم!وقتي رسيدن خونه ديديم خسته و كوفته،دست از پا درازتر دارن ميان!همچين خسته بودن كه انگاري داشتن از كوهنوردي بر ميگشتن...!هر چيم تو ماشين داشتيم تو دستاشون!

من:

چرا اينهمه دير كردين؟!حالا چرا هرچي تو ماشين داري با خودت آوردي بالا؟؟!!!!!!!!اصن ماشين كوش؟!!

رضا:

"نگران نباش!جاي ماشين امنه امنه!!!!يه جاي خيلي خيلي امن!

ما همگي:

اونوخ كجاس اين جاي امن؟؟!!!!!!!

وحيد:

"پاركينگ راهنمايي رانندگي!!!"

2 باره ما:


رضا:

"خب چيكار كنيم؟!وقتي اومديم سوار ماشين شيم كه بيايم دنبال شما؛ديديم ماشينه آب شده رفته تو زمين!!انگار نه انگار كه همچين ماشيني اصن وجود داشته!!!!!اولش ترسيديم!گفتيم شايد دزدي چيزي ماشينه رو برده!!!

از يه دكه اي كه اون دورو برا بود پرسيديم گفتش:"همچين ماشيني رو كه ميگين،همي الان جرثقيل بردش!!!!"

الانم داريم از پاركينگ برميگرديم!!!

وحيد:

"مثلا خواستم پسر خالمو ببرم بگردونمش تا شايد از اين حال و هوا يباد بيرون و يكم روحيه ش بهتر شه؛روحيه ي اون بهتر نشد كه هيچ!روحيه ي خودمم بدتر خراب شد!!!!!!

وااااي حالا كي ميخواد جواب بابا رو بدههههه.....؟؟!!!!!!!!"

ماهي نوشت 1:

بهمين راحتي در آخرين 1شنبه ي خرداد سال 90،بنده صاحب دو عدد دختر شدم!وماشينمون برا جذب كمكهاي زوركي برا زندانيان(آخه ماشينمون رو به پاركينگ دادگستري منتقل كرده بودن!!!)بمدت 3 روز توقيف شد!اونم چه روزايي!تو اوج محتاجي به ماشين.......!

نميدونم چه بلايي سر ماشين آوردن كه از وقتي آزاد شده دنده ي 3ش ايراد پيدا كرده!خوب جا نميره!

حتما ترسيده حيوونكي زبون بسته!دچار شوك شده...

ماهي نوشت 2:

خرداد ماه خيلي بهم خوش گذشت!تا عمر دارم فراموشش نميكنم!يجورايي همش تو دامن طبيعت داشتيم برا خودمون حال ميكرديم!مسافرت دسته جمعي با اعضاي فاميل خيلي خوش ميگذره.فقط جاي يكي واقعا خالي بود......همه جا جاي خاليشو احساس كردم!خودشم ميدونه كه كي رو ميگم!!!كليم عكس گرفتيم كه اگه فرصت كنم يه چن تاييش رو حتما اينجا ميذارمش.

ماهي نوشت 3:

ماجراهام واسه خودم يكم بيات شدن!بوي نا ميدن....!وخ نكردم بموقع آپ كنم!سرم شلوغ بود خو...يه روز عروسي بوديم!يه روز مهموني و يه روز.....!ولي برا شما هر وخ كه بيان و بخونينشون تازه ن...!كلي ماجراي ديگه م بود كه مهمترينشون شدن اينا...!

ماهي نوشت 4:

فعلا


| جمعه 3 تیر1390 | 7:9 بعد از ظهر | وحیده| |



       نيا باران!

زمين جاي قشنگي نيست

منم اهل زمينم

خوب ميدانم

كه گل در عقد زنبور است

ولي...

سوداي بلبل دارد

و....

پروانه را هم دوست ميدارد!!!!!!!!


ماهي نوشت:

.

.

.

.

فقط همين!


بعدها نوشت:

جاي همه كسايي كه دلشون برا قطرات بارون تنگ شده خالي!!!!

ديروز عصر(سه شنبه)باروني باريد كه بيا و ببين!!!!قدم زدن زير بارون و خيس شدن با قطرات درشتش چه حالي ميده!روحمان تازه شد بسي........!




| دوشنبه 23 خرداد1390 | 9:46 بعد از ظهر | وحیده| |



**گاهي سكوت بيش از تمام حرفها مقصود را بيان ميكند...!**



"فنتسكيو"

| دوشنبه 16 خرداد1390 | 4:56 بعد از ظهر | وحیده| |

Design By : shotSkin.com